محمود بن على خواجوى كرمانى
102
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
211 [ هيچ دل نيست كه ميلش به دلارائى نيست ] ح هيچ دل نيست كه ميلش به دلارائى نيست * ضايع آن ديده كه بر طلعت زيبائى نيست اگر از دوست تمنّاى تو چيز دگرست * اهل دل را بجز از دوست تمنّائى نيست اى تماشاگه جان عارض شهرآرايت * بجز از روى تو در شهر تماشائى نيست ظاهر آنست كه بر صفحهء منشور جمال * مثل ابروى دلاراى تو طغرائى نيست در هواى گل رخسار تو شب تا سحرم * بجز از بلبل شوريده همآوائى نيست هر سرى لايق سوداى تو نبود ليكن * از تو در هيچ سرى نيست كه سودائى نيست جاى آن هست كه بنوازى و دستم گيرى * كه بجز سايهء لطف تو مرا جائى نيست نه كه چون لعل شكربار تو نبود شكرى * كه بهنگام سخن چون تو شكرخائى نيست خواجو از عشق تو تا منصب لالائى يافت * همچو الفاظ خوشش لؤلؤ لالائى نيست 212 [ بر سر كوى خرابات محبت كوئيست ] س بر سر كوى خرابات محبت كوئيست * كه مرا بر سر آن كوى نظر بر سوئيست دهنش يكسر مويست و ميانش يك موى * وز ميان تن من تا به ميانش موئيست ابروى او كه ز چشمم نرود پيوسته * نه كمانيست كه شايستهء هر بازوئيست مرهمى از من مجروح مداريد دريغ * كه دلم خستهء پيكان كمانابروئيست گر من از خوى بد خويش نگردم چه عجب * هركسى را كه در آفاق ببينى خوئيست ز آتش دوزخم از به هرچه مىترسانيد * دوزخ آنست كه خالى ز بهشتىروئيست نسخهء غاليه يا رايحهء گلزارست * نكهت سنبل تر يا نفس گلبوئيست هركه از زلف دراز تو نگويد سخنى * دست كوته كن ازو زانكه پريشانگوئيست اگر از كوى تو خواجو به ملامت نرود * مكنش هيچ ملامت كه ملامتجوئيست 213 [ ديشب دلم ز ملك دو عالم خبر نداشت ] س ديشب دلم ز ملك دو عالم خبر نداشت * جانم ز غم برآمد و از غم خبر نداشت آن را كه بود عالم معنى مسخّرش * ديدم به صورتى كه ز عالم خبر نداشت دلخستهئى كه كشته شمشير عشق شد * زخمش بجان رسيد وز مرهم خبر نداشت